#بد_خون_پارت_156
ـ زیر دلمم هر روز درد میگیره، دردش خیلی شدید و سرده.
دکتر در حالی که جواب آزمایش را در پاکتش میگذاشت، گفت:
ـ یک سونوگرافی کامل از شکمت بده.
نگار تشکر کرد و بعد از گرفتن پاک از آزمایشگاه بیرون آمد. صدای جیغ یک زن از پشتش بلند شد. نگار برگشت و از آن چیزی که میدید، متعجب و وحشت زده شد. یک خونآشام در حال مکیدن خون یک زن بود. کم کم صدای جیغها بیشتر شد، خونآشامها به شهر حمله کردند بودند. نگار از هر طرفی که میخواست فرار کند با یک خونآشام مواجه میشد. نگار خواست از جاده عبور کند. که چند تا ماشین به یکدیگر برخورد کردند. قلب نگار تقریبا ایستاده بود. به ماشینها نگاه کرد، سرنشینانشان همه به خونآشامهای بد ترکیب تبدیل شده بودند. یکی از خونآشامها از توی ماشین بیرون پرید و جیغ کشید. دندانهای نیشش بیشتر شبیه به خنجر بود. در آسمان پرید و چرخی خورد و رو به روی نگار پایین آمد. سرش را تقریبا به صورت نگار چسباند و نفسهای عمیق کشید. تمام بدن نگار میلرزید. خونآشام خر خری کرد. نگار به او نگاه کرد، بزاق دهانش سرازیر شده بود. حال نگار به شدت بهم خورده بود. کسی بازوی نگار را گرفت و او را به خانهاش برد. نگار برگشت و با السکاندر و سارا و بقیه خونآشامها رو به رو شد. نگار دستش را روی پیشانیش گذاشت و خودش را روی مبل رها کرد. با صدایی گرفته گفت:
ـ داره چه اتفاقی میافته؟
الکساندر شانهای بالا انداخت.
ـ اینا همش تقصیر الکساندر نیست، تقصیر تو هم هست که اون رو زنده کردی.
سارا با تشر گفت:
ـ الکس.
الکساندر چیزی نگفت و روی مبل رو به رویی نگار نشست. هر لحظه صدای تصادفها و صدای جیغ و دادها بیشتر میشد. نگار دستش را روی گوشش گذاشت. سارا دستش را از روی گوشش برداشت.
ـ همه رفتن، فقط من موندم. بهتره بری استراحت کنی.
نگار با صدایی خشدار گفت:
ـ تو چرا موندی؟
سارا نگاهش را در کل خانه چرخاند.
ـ قراره از تو مواظبت کنم.
نگار از جایش برخواست و به طرف اتاقش رفت. سارا هم به دنبال او روانه شد. نگار روی تخت مستقیم دراز شد. چند دقیقهای بود که سارا به شکمش خیره بود. نگار لباسش را روی شکمش انداخت. و به سارا نگاه کرد. سارا سرش را پایین انداخت.
ـ چیزی شده؟
سارا دستش را جلوتر برد و گفت:
ـ میتونم شکمت رو ببینم؟
romangram.com | @romangram_com