#بد_خون_پارت_154
ـ من هنوزم دلیل اینکه این خونه رو برای من انتخاب کردی رو نفهمیدم، میشه بگی دلیلت چی بوده؟
جاگر مشکوک نگاهش کرد.
ـ تو که اونجا نرفتی؟
نگار فقط سرش را تکان داد. جاگر رک گفت:
ـ نمیخوام با خونآشامها و بدخونها در ارتباط باشی. تو با منی درسته؟
نگار برای اینکه جاگر به چشمانش نگاه نکند و ذهن او را نخواند، سرش را پایین انداخت.
ـ البته که با توام.
نگار نگاهی به جاگر انداخت، جاگر شبیه همان اول شده بود، چشمانش و صورتش به طرز عجیبی در حال زشت شدن بود. نگار نفس گرفت. تنها راهی که میتوانست آن لحظه انجام دهد، این بود که فرار کند. به طرف اتاق دوید، وارد اتاق شد و در را قفل کرد. چشمانش را بست و برگشت و نفس آسودهای کشید. چشمانش را که باز کرد، جاگر روبه به رویش ایستاده بود. نگار دستش را روی پیشانیش گذاشت و موهایش را عقب هل داد و دستش را روی پیشانیش فشار داد. جاگر اخم کرده گفت:
ـ من از این بازی خوشم نمیآد، تو فرار کنی و تو رو بگیرم.
به طرف نگار رفت.
هر شب ناپلیون به دنبال او میآمد و آنها به دنبال جاگر راه میافتادند. جاگر تقریبا تمام لشکرش را جمع کرده بود. تنها مشکلی که برای پیش آمده بود، این بود که، سرش گیج میرفت و حس میکرد، روحش هر روز از روزهای دیگر خستهتر است. روی صندلیهای آزمایشگاه نشسته بود و منتظر جواب آزمایش بود، آزمایشگاه نسبت به روزهای دیگر خلوتتر بود.
ـ خانم نگار غلامی؟
نگار از جایش برخواست و به طرف پرستار رفت. پرستار پاکت آزمایش را رو به رویش گرفت.
ـ بفرمایید.
نگار پاکت را گرفت و گفت:
ـ جواب چی شده؟
پرستار شانهاش را بالا برد و گفت:
ـ من نمیدونم، صبر کن خانم دکتر بیاد.
نگار خواست جواب پرستار را بدهد که خانم دکتر وارد آزمایشگاه شد. نگار سریع به طرف خانم دکتر رفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com