#بد_خون_پارت_153
ـ هی من اینجام.
نگار به سقف نگاه کرد، و بعد جیغ کوتاهی زد و دستش را روی دهانش گذاشت. ناپلیون از سقف آویزان بود.
ـ تو اون بالا چکار میکنی؟
ناپلیون روی سقف راه رفت و گفت:
ـ زندگی.
نگار به جای ناپلیون سر درد گرفته بود. صدای در آمد و نگار وحشت زده به سقف نگاه کرد، ناپلیون رفته بود. جاگر رو به روی نگار ایستاد، قیافهاش بدتر از قبلا شده بود. علامتهای روی صورتش بیشتر شده بود و دندانهایش شبیه یک حیوان درنده داشت. جاگر متوجه نگاه وحشت زده نگار شد و خودش را شبیه به جاگر همیشگی کرد. به طرف نگار رفت و دست نگار را بوسید.
ـ از من نترس ملکهی من.
قلب نگار وحشت زده میکوبید، از جاگر فاصله گرفت.
ـ گرسنه نیستی؟
جاگر یکی از ابروهایش را بالا برد و به دنبال نگار روانه شد. نگار پشت مبل ایستاد و جاگر رو به روی مبل.
ـ نه تازه خون خوردم.
مبل را دور زد و به طرف نگار که پشت مبل ایستاده بود،رفت. نگار سریع رو به روی مبل ایستاد. حالا جاگر پشت مبل بود و نگار رو به روی مبل.
ـ منظور من از گرسنگی غذا بود.
جاگر چشمانش را ریز کرد و به نگار نگاه کرد.
ـ فکر کنم بخوام.
با یک جهش خودش را به نگار رساند، نگار فرار کرد و به طرف آشپزخانه رفت. در حالی که گاز را روشن میکرد، که دست های جاگر دورش حلقه شد و سرش را توی گردن نگار فرو کرد. قلب نگار محکم خوش را به سینهاش میکوبید. جاگر نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ خون توی رگهات رو بیشتر از قبل احساس میکنم، خیلی سریع حرکت میکنه.
نگار دستش را روی قلبش گذاشت. نگار سوزش کمی را روی گردنش احساس میکرد، مثل این که جاگر سعی داشت او را گول بزند و دندانهای زشتش را توی گردن نگار فرو کند. نگار از زیر دست جاگر فرار کرد. موهایش را مرتب کرد و به قیافه خشن جاگر نگاه کرد. خندهای پر از استرس سر داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com