#بد_خون_پارت_152

ـ یعنی نمی‌تونی این دو تیکه گوشت رو کنترل کنی؟ اگه دیر می‌جنبیدم، می‌فهمید ما اونجاییم.

و بعد با انگشت‌هایش سر نگار را به عقب هل داد.

ـ کله پوک.

به نگار پشت کرد. نگار خشمگین می‌خواست از پشت به او حمله کند. هنگامی که به او حمله کرد ناپلیون جا خالی داد و نگار روی زمین افتاد. در حالی که جیغ میزد از روی زمین بلند شد، شبیه به یک ماده شیر زخمی بود و می‌خواست به ناپلیون حمله کند. ناپلیون انگشتش را نزدیک صورت نگار گرفت، نزدیک بود ناخونش وارد چشم نگار شود. نگار خود را عقب کشید.

ـ چی شده دختر کله پوک انسان؟

نگار موهایش را چنگ زد.

ـ من رو با این اسم صدا نکن. می‌فهمی، کل دنیا به من دروغ گفتن؟ این رو می‌تونی درک کنی؟

ناپلیون سرش را تکان داد.

ـ من هم وقتی که به یک خون‌آشام تبدیل شدم، همه می‌گفتن، خوب میشم و این یک بیماریه خاصه؛ ولی اون‌ها دروغ می‌گفتن.

نگار نگاهش کرد و پلک زد.

ـ پس می‌فهمی دروغ گفتن چقدر بده؟

ـ کاملا دختر انسان.

نگار نگاهی به اطرافش انداخت. احتمالا وسط بیابان بودند، این را از ماسه نرم زیر پایش و و اطرافش فهمید؛ چون تقریبا هیچ چیزی اطرافشان وجود نداشت. نگار به ناپلیون نگاه کرد، او را نمیدید.

ـ هی، ناپلیون اینجا کجاست من رو آوردی؟

نگار حس کرد دندان‌های نیش ناپلیون بلندتر شده. ناپلیون در حالی که سعی میکرد داد نزند با لحنی آرام غرید.

ـ وقتی جیغ زدی من دقیقا نمی‌دونستم کجا بریم و اومدیم اینجا.

نگار دست‌هایش را در هوا تکان داد.

ـ ببخشیدا که من یک انسانم، شما خون‌آشام‌ها از چیزی وحشت ندارید. حالا بهتره بریم، احتمالا جاگر بیاد.

ناپلیون بازوی نگار را گرفت و به خانه رفتند. نگار لحظه‌ای فکر کرد و بعد به یاد آن انگشتر افتاد که قبلا زیر مبل دیده بود. به طرف ناپلیون برگشت که از او سوال کند، وقتی برگشت ناپلیون نبود.

romangram.com | @romangram_com