#بد_خون_پارت_151


ـ اون کیه؟!

ناپلیون در حالی که می‌خندید، گفت:

ـ اوه، اون مجنون توه، یعنی لیلی مجنونش رو نمی‌شناسه؟

نگار به او اخمی کرد.

ـ واقعا که بهت می‌خوره نزدیک به یک میلیارد سالت باشه. شوخی‌هات شبیه به شوخی‌های قرون وسطا هستند.

ناپلیون خواست چیزی بگوید که جاگر یک کلمه عجیب را به زبان آورد. ناپلیون ابروهایش را بالا برد و گفت:

ـ داستان داره جالب میشه.

نگار نگاهی به ناپلیون انداخت.

ـ تو می‌فهمی اون داره چی میگه؟

ناپلیون سرش را تکان داد.

ـ اون داره به زبان بدخون‌ها صحبت می‌کنه.

هنگامی که جاگر بیشتر و بیشتر صدایش را بلند می‌کرد، آن موجودات عجیب و غریب خرناس می‌کردند که نگار می‌ترسید. از ناپلیون پرسید:

ـ اون‌ها دارن چه کار می‌کنن؟

ناپلیون چشمانش را در کاسه چرخاند.

ـ یعنی معلوم نیست، دارن چه کار می‌کنن؟ دارن از رهبرشون طرفداری می‌کنن.

نگار دوباره به جاگر نگاه کرد، حس می‌کرد جاگر او را مسخره می‌کند. ناپلیون گفت:

ـ‌ می‌خوام یک حقیقت رو بهت بگم، ما الان وارونه ایستادیم.

نگار نگاهی به خودش و ناپلیون انداخت، هردویشان روی سقف آویزان بودند. نگار وحشت زده جیغ کشید که ناپلیون او را به مکان دیگر برد. لحظه‌ای به نگار نگاه کرد و بعد داد زد:


romangram.com | @romangram_com