#بد_خون_پارت_150
قیافهاش را شبیه به گذشته کرد. نگار نگاهی به جاگر انداخت. دلش در حال ترکیدن بود، آنها چگونه میتوانستند جاگر را توی مقبرهاش بیندازند. جاگر به چشمان نگار نگاه کرد. به نظر نگار سبز چشمان جاگر، زیباترین رنگی بود که در عمرش دیده بود. با دلتنگی نگاهی به او انداخت. جاگر به طرفش رفت و او را در آغوش کشید. نگار هم محکم به او چسبیده بود و بغض داشت خفهاش میکرد، آنها میخواستند، جاگر را توی مقبرهاش بیندازند، اگه اینطور بود، خودش جاگر را از تابوتش بیرون میآورد. جاگر نگار را از خود دور کرد و نگاهی به او انداخت و گفت:
ـ یک چیزی رو حدس بزن.
نگار سوالی نگاهش کرد.
ـ چی رو حدس بزنم؟
ـ فکر میکنی من و یارانم امروز چند نفر رو به خونآشامهای پلید تبدیل کردیم؟
نگار چیزی نگفت. جاگر خودش گفت:
ـ دقیقا دویست نفر. این خوب نیست؟
نگار من منی کرد و بعد گفت:
ـ جاگر؛ ولی اونا پلیدند.
جاگر خودش را به نگار نزدیک کرد و گفت:
ـ بی خیال، من اومدم امشب رو پیش هم باشیم.
_ بعد دستش را به سمت لباس نگار برد.
با صدایی که به در اتاق نگار میخورد چشمانش را باز کرد. ناپلیون فریاد زد:
ـ تو یک انسان کله پوکی. جاگر داره میره.
نگار سریع از جایش برخواست و آماده شد. ناپلیون همانطور داشت، فریاد میزد:
ـ بعضی اوقات میخوام یک چوب نوک تیز رو توی قلبم فرو کنم و بعد جسدم رو آتیش بزنم و خاکسترش رو برای تو بفرستم. داری چکار میکنی ؟
نگار سریع از اتاقش بیرون رفت. ناپلیون دیگر چیزی نگفت و دست نگار را گرفت. ناگهان وارد یک جایی شبیه به غار شدند. آنها روی بلندی ایستاده بودند و زیرشان نزدیک به سیصد تا موجود عجیب غریب در حالی که دست و پاهایشان را بسته بودند، ایستاده بودند. نگار به ناپلیون نگاه کرد و گفت:
ـ اینجا کجاست؟
ناپلیون دستش را روی دهانش گذاشت و صدایی شبیه به هیس از خودش درآورد. بعد از چند دقیقه یک مرد، همراه با نزدیک صد نفر موجود عجیب و غریب وارد غار شد. نگار متعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com