#بد_خون_پارت_149


ـ من چه کار می‌تونم بکنم؟

ناپلیون انگشت‌های را تکان داد، شبیه کسی که در حال پیانو زدن است.

ـ خب، تو تنها کسی هستی که جاگر نمی‌خواد اون رو تبدیل به یک خون‌آشام کنه، پس تو می‌تونی ما رو کمک کنی تا اون رو به تابوتش برگردونیم.

نگار زمزمه کرد:

ـ به تابوتش برگردونیم؟

ناپلیون نفس عمیقی کشید و نفسش را بیرون داد. نگار حس کرد نفسش شبیه به باد سرد بهمن ماه است. از سرما به خود لرزید. ناپلیون گفت:

ـ تاریخ تکرار میشه، ما باید امشب جاگر رو پیدا کنیم. امیدوارم بلد باشی باید چه غلطی بکنی که جاگر برگرده و بعد ما اون رو تعقیب کنیم، من و تو دوتایی.

نگار خودش را روی مبل رها کرد.

ـ اون اصولا شب‌ها میاد اینجا.

ناپلیون با چشم‌های درشت به نگار نگاه کرد، نگار فکر کرد که کمی قیافه‌ای انیمیشنی دارد.

ـ خب اون متعلق به زمانی بوده که جاگر، جاگر بوده ، نه یک بدخون آماده برای گرفتن دنیا.

نگار صاف سر جایش ایستاد و به او نگاه کرد.

ـ یعنی میگی امکان داره اون اینجا نیاد؟

ناپلیون فقط چند بار کله تخم مرغی‌اش را بالا و پایین کرد. نگار در حالی که به حالت اولش برمی‌گشت، چشمانش را بست و زمزمه کرد:

ـ اون امشب میاد.

با صدای در چشمانش را سریع باز کرد و سر جایش نشست.

نگاهی به اطرافش انداخت که مبادا ناپلیون آنجا باشد. صدای سوت وحشتناکی بلند شد. نگار سرش را بلند کرد و با چهره وحشتناک جاگر رو به رو شد. جاگر خندید و گفت:

ـ هی من امروز فهمیدم من می‌تونم قیافه‌م رو شبیه به قبل بکنم.


romangram.com | @romangram_com