#بد_خون_پارت_148
دندانهایش را روی گردن نگار کشید.
ـ من قراره مالک کل زمین بشم، من میخوام یک لشکر از کل آدمهای زمین تشکیل بدم. میخوام حتی آدم فضاییها رو هم تبدیل به خونآشام بکنم و تو...
و دور نگار چرخید و روبه رویش ایستاد.
ـ ملکه من و ملکه کل دنیا خواهی شد.
نگار هیچی نگفت و همانطور وحشت زده به رفتارهای عجیب و غریب جاگر نگاه میکرد. جاگر اخمهایش را در هم کشید و فریاد زد:
ـ خوشحال نشدی؟
صورتش را جلوی صورت نگار قرار داد دوباره فریاد زد:
ـ با تو هستم.
نگار به حرف آمد و با لکنت گفت:
ـ خوشحالم.
جاگر شبیه به یک بچهی خونآشام خبیث شد و گفت:
ـ تو متعلق به منی، از همون شبی که من رو آزاد کردی.
ناگهان ناپدید شد، نگار برگشت که با صورت ناپلیون رو در رو شد. نگار شروع به جیغ کشیدن کرد. ناپلیون همانطور ایستاده بود و او را نگاه میکرد. بالاخره عصبانی شد و فک نگار را در دست گرفت و توی صورتش فریاد زد:
ـ اینقدر جیغ نزن، من کاری به تو ندارم. من دنبال جاگر هستم و قراره من و تو با هم همکاری کنیم، فهمیدی؟
نگار همانطور که فکش در دست ناپلیون در حال خرد شدن بود، فقط سرش را تکان داد. ناپلیون او را رها کرد و گفت:
ـ خوبه. فکر میکنم ایزابلا همه چیز رو برای تو توضیح داده، اینطور نیست؟
نگار فقط سرش را تکان داد.
ـ از من نترس، من برای نشان دادن اقتدار خودم به عنوان پیرترین بدخون روی زمین مجبور یکم پلید و خونخوار باشم.
نگار نفسهای بلند و کشیده میکشید.
romangram.com | @romangram_com