#بد_خون_پارت_147


ـ چیزی شده؟

ایزابلا نگاهی وحشت زده به نگار انداخت، دستش را روی پیشانیش گذاشت.

ـ واقعا متاسم؛ ولی باید بگم جاگر داره دوباره همان جاگر قدیمی میشه. پدرم به اون اخطار داد نباید دنبال اون جادوگر لعنتی بره؛ ولی اون گوش نداد، همه چیز داره بهم می‌خوره.

دستش را روی گوش‌هایش گذاشت. نگار متعجب نگاهش کرد و گفت:

ـ من متوجه حرف‌های تو نمیشم!

ایزابلا با پریشانی به نگار نگاهی انداخت و گفت:

ـ اوه خدای من، معلومه که تو از هیچی خبر نداری؛ چون صد سال پیش وجود نداشتی.

ایزابلا کاملا شبیه یک خفاش بود که خودش را بین بال‌های نازکش قایم کرده بود.

ـ می‌دونی، جاگر صد سال پیش برای داشتن قدرتی فراتر از بد خون پیش ژاوو رفت، اون یک جادوگر به تمام معناست. معجونی رو که به جاگر داده بود، باعث میشد جاگر گرسنه‌اش بشه و وقتی که خون می‌خورد، قدرتش به طور باورنکردنی افزایش پیدا می‌کرد. پدرم سعی کرد ژاوو رو به قتل برسونه؛ اما اون ناپدید شده بود، الان هم جاگر دوباره اون معجون رو پیدا کرده. می‌خواد یک لشکر از کسایی مثل خودش تشکیل بده و ضد بدخون‌ها و خون‌آشام‌ها بشه. دوست ندارم این حرف رو بگم؛ ولی همه امیدوار بودیم الکساندر قلب جاگر رو از سینه‌اش بیرون آورده باشه، ما نمی‌دونستیم اون زنده میشه.

نگار سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت. ایزابلا در هوا پرواز کرد. دقیقا مثل یک پر و به طرف نگار آمد.

ـ تو تنها راه ارتباطی ما با جاگر هستی.

نگار چیزی نگفت و فقط چشمانش را باز و بسته کرد. حالش از همه چیز بهم می‌خورد.

ـ می‌تونی من رو ببری خونم؟

ـ البته.

نگار دقیقا رو به روی خانه‌ی خود بود و ایزابلا هم رفته بود. سردردش خیلی بد بود. احساس می‌کرد هر آن امکان دارد غش کند. وارد خانه شد و اولین چیزی که دید قامت کشیده و هیکلی یک مرد بود. نگار جیغ کشید که مرد به طرفش برگشت. جاگر بود با قیافه دیگر. جاگر از همان حرکات خون‌آشامیش استفاده کرد و در را بست و نگار را وسط هال برد. نگار در حالی که می‌لرزید به جاگر خیره شد. او واقعا وحشتناک شده بود. چشمانش به صورت یک دست قرمز شده بود و دندان‌هایش هم همه شبیه به دندان نیش شده بود. روی صورتش هم علامت‌های عجیب و غریب وجود داشت. جاگر به سمت نگار برگشت و گفت:

ـ از قیافه جدیدم خوشت اومده؟

وقتی حرف میزد صدایش شبیه به انسان نبود. انگار دو نفر همزمان در حال صحبت کردند بودند، یکی دور ایستاده بود و دیگری نزدیک. جاگر دور نگار چرخید و پشت سرش ایستاد. شالش را از سرش درآورد و به گوشه‌ای پرت کرد. بینی‌اش را روی گردن نگار گذاشت.

ـ من امروز صد نفر رو تبدیل به خون‌آشام کردم.


romangram.com | @romangram_com