#بد_خون_پارت_146
با صدایی بم شده از خواب پرسید:
ـ داری کجا میری؟
جاگر گونهاش را به گونهی نگار مالید.
ـ میخوام برم خونه، آفتاب بدنم رو میسوزنه.
از اتاق بیرون رفت و نگار دوباره خوابید. از خواب بیدار شده بود و در حال ورزش بود. نگاهی به صفحه تلویزیون انداخت، صدایش روی صفر بود؛ ولی تیتر خبر نوشته بود.
ـ قاتل سریالی برگشت.
نگار سریع به طرف کنترل تلویزیون هجوم برد و صدای تلویزیون را زیاد کرد. خبرنگار داشت در رابطه با آن قتل توضیح میداد. نگار متوجه شد دیشب همان قاتل همیشگی به پانزده نفر حمله کرده است، پنج نفر مرده و جسد ده نفر دیگر هنوز پیدا نشدهاند. نگار خشکش زده بود، لااقل میدانست این کار ها زیر سر یک بد خون یا یک خونآشام است. بهتر بود به زیرزمین خونآشامها برود. همینکه خواست به طرف اتاق برود و آماده شود گوشیاش زنگ خورد. به طرف گوشیاش رفت و آن را برداشت.
ـ الو، مریم.
مریم هول کرده گفت:
ـ آب دستته بذار زمین بیا، به خدا اینجا اینقدر شلوغه نمیدونم چه کار کنم، زود بیا.
نگار گوشی را رو به رویش گرفت و چند لحظه به آن خیره شد و بعد فریاد زد:
ـ لعنت.
اعصابش به هم ریخته بود و نمیدانست چه کار بکند، این شلوغی هم قوز بالای قوز بود. چقدر به مریم گفته بود مزون را در تولیدی نزن، تولیدی کوچک است. کسی دست روی شانهاش گذاشت، برگشت و با ایزابلا مواجه شد. ایزابلا ابروهای خوش فرمش را بالا برد و گفت:
ـ سلام، بالاخره پیدات کردم.
نگار متعجب شده بود و فقط توانست بگوید:
ـ سلام ایزابلا!
ایزابلا نگاهی به اطرافش کرد و آرام گفت:
ـ باید باهم دیگه حرف بزنیم.
بازوی نگار را گرفت و به مکان دیگری رفتند. وارد یک خانه کاملا متروکه شدند، شیشههای پنجره شکسته بود و همه روی زمین ریخته بودند، دیوار هم پر بود از لکههای سیاه. نگار پرسید:
romangram.com | @romangram_com