#بد_خون_پارت_145


ـ جاگر؟

جاگر فقط سرش را تکان داد.

ـ چند تا سوال دارم؟

جاگر باز هم سرش را تکان داد، این بار به معنی اینکه بپرس بود.

ـ موقعی که توی روستا بودم، توی یکی از اتاق‌های مهمان خانه پر از عکس بود، حتی عکس جونیور هم جز عکس‌ها بود.

ـ اون عکس‌ها رو یک انسان که از مردم روستا بوده از خون‌آشام‌ها گرفته، توی روز روشن و مقابل نور خورشید و در حالی که خون‌آشام‌ها در حال سوختن بودند. بعدها برای آزار دادن خون‌آشام‌ها اون عکس‌ها رو به عنوان یادگاری به خون‌آشام‌ها می‌داده.

ـ چه بلایی سرش اومد؟

جاگر یکی از شانه‌هایش را بالا برد.

ـ فکر می‌کنم که پدر الکساندر گردنش رو شکوند.

نگار چیزی نگفت؛ ولی بعد از چند دقیقه گفت:

ـ اون بطری‌ها داستانشون چیه؟

ـ خب اون‌ها رو انسان‌ها برای خون‌آشام‌ها جمع می‌کنن که خون‌آشام‌ها وارد دنیا انسان‌ها نشن.

نگار سکوت کرد و بعد از چند دقیقه دوباره پرسید:

ـ مگه شما وارد دنیای انسان ها میشدید؟

ـ آره، ما وقتی گرسنه میشم نمی‌فهمیم داریم، چه کار می‌کنیم.

نگار روی شکمش دراز شد و به صورت جاگر نگاه کرد، هنوز هم همان شکلی بود. نگار با لحنی مظلومانه گفت:

ـ دیگه صورتت مثل قبلش نمیشه؟

جاگر چیزی نگفت و فقط پوزخند زد. نگار سرش را روی بازوی جاگر گذاشت و خودش را به او فشرد، حس می‌کرد او را از دست خواهد داد. با تکان‌هایی که تختش می‌خورد فهمید جاگر در حال رفتن است. یکی از چشم‌هایش را باز کرد و به پنجره نگاه کرد.


romangram.com | @romangram_com