#بد_خون_پارت_144

ـ‌ سرم درد می‌کنه.

حس میکرد بدن جاگر از همیشه سرد‌تر است. جاگر با صدایی که تقریبا شبیه صدای خودش نبود گفت:

ـ خوب میشی.

نگار سر جایش نشست و به صورت جاگر نگاه کرد. دستش را روی صورتش کشید، چشمانش را نگاه کرد، دندان‌هایش را، حتی لباسش را هم بالا زد تا مطمئن شود که خود جاگر است. نگار که کمی ترسیده بود، نگاهی به چشمان جاگر انداخت.

ـ‌ تو چرا این‌جوری شدی؟

جاگر خندید که باعث شده دندان‌های نیشش بیشتر پدیدار شود و دل نگار در هم بپیچد.

ـ نمی‌خوام نا امیدت کنم؛ ولی من از همون اول همین جوری بودم. نظرت راجب من عوض شد؟

ـ نه فقط یکم، یکم...

ساکت شد.

ـ نمی‌دونم چی بگم، منظورم اینه یکم از زیباییت کم شده.

جاگر چشمانش را بست.

ـ برای زن های بدخون این‌جور چشم‌ها بیشتر جذابیت داره.

به رنگ چشمان خودش اشاره کرد. نگار از جایش برخواست و به طرف اتاق رفت. داد زد:

ـ من می‌خوام بخوابم، سرم درد می‌کنه.

ناگهان جاگر جلویش ظاهر شد، نگار هین بلندی کشید و عقب رفت.

ـ من اصلا از این کارت خوشم نمی‌آید.

جاگر زودتر از نگار روی تخت داراز کشید. نگار هم کنارش دراز کشید. جاگر گفت:

ـ دارم برای خودم یک عمارت درست میکنم، نزدیک به صد تا پله داره.

نگار ابرو هایش را بالا برد؛ ولی چیزی نگفت.

romangram.com | @romangram_com