#بد_خون_پارت_143
ـ ناپلیون چی؟ اون حتما با توئه.
جاگر با صدای بلند خندید.
ـ نه، اون برای به دست آوردن خون تو حاضره همه کار بکنه.
نگار جیغ کشید.
ـ داری حالم رو بهم میزنی، من نمیخوام جفت خونآشام اون پیرمرد خرفت باشم.
جاگر از جایش بلند شد و به طرف در رفت. نگار به دنبالش رفت. بازویش را کشید.
ـ داری کجا میری؟
جاگر لبخند مرموزی زد و توی گوش نگار گفت:
ـ قراره دوباره همون جاگر همیشگی باشم.
از جلوی چشمان نگار محو شد. نگار متعجب به اطرافش نگاه میکرد. در واحد رو به رویی باز شد و خانمی جوان بیرون آمد. خواست به نگار چیزی بگوید که نگار در خانه را محکم بهم کوبید و پشت در سر خورد و نشست.
***
روز سختی را با مریم گذرانده بود. تمام وقت را سر پا بود و فقط در حال کار کردن بود. سرش به شدت درد میکرد و در حال جان دادن بود. از آسانسور پیاده شد و هنگامی که خواست کلید را در قفل خانه بیندازد، همسایه واحد رو به روی گفت:
ـ ببخشید خانم.
نگار بی جان به طرفش برگشت.
ـ بله؟
زن نگاه بدی به نگار انداخت.
ـ به من مربوط نیست؛ ولی الان یه آقایی رفتن تو خونهتون، دستهاش همه خونی بود. خانم لطفا رعایت کنید، فردا نه پس فردا پای پلیس رو هم به اینجا باز میکنید.
وارد خانهاش شد و در را محکم بهم کوبید. نگار شانهای بالا انداخت و در را باز کرد. جاگر روی زمین دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. چشمانش کاملا قرمز شده بود و دندانهای نیشش بیرون بود. نگار کنارش دراز کشید و سرش را محکم به شانه جاگر فشرد.
romangram.com | @romangram_com