#بد_خون_پارت_142

ـ نگار تو داری به من میگی من از نسل حیوانات هستم؟

در واحد را برای نگار باز کرد. نگار چشمانش را چرخاند و وارد خانه شد. به نظر می‌آمد خانه توسط یک پیرزن غرغرو و از خود متشکر درست شده؛ چون وسایل طوری چیده شده بودند که بهم هیچ ربطی نداشتند، احتمالا او از طرز چیدمانش هم احساس غرور می‌کرده. خانه دوتا هال داشت، وقتی وارد خانه میشدی اول یک راهرو کوچک وجود داشت. دست راست اشپزخانه بزرگی وجود داشت و دست چپ هم تبدیل به هال میشد. از هال اول حدود به سه تا پله می‌خورد و وارد هال دوم میشدی. هال اول متشکل از یک گلیم دوازده متری با مبلمان راحتی هفت نفره با رنگ بنفش بود. پرده‌ها هم به رنگ مشکی بود. جالب‌تر از همه گلیم بلوطی رنگ بود که باعث میشد دکوراسیون خانه کاملا بهم بریزد؛ اما هال پایینی کاملا با هال بالایی فرق داشت. هال پایینی متشکل شده از فرش شش متری ابریشمی دستباف، مبل‌های سلطنتی دوازده نفری و پرده‌های زیبا به رنگ سبز یشمی. نگار هال پایین را به هال بالا ترجیح می‌داد. نگاهی به جاگر انداخت که روی مبل ولو شده بود و چشم‌هایش را بسته بود. نگار وارد راهرویی شد که اتاق‌ها آن‌جا قرار داشتند، یکی از اتاق‌ها دست چپ و دیگری دست راست راهرو بود. به طور کامل اتاق‌ها از هال دید نداشتند. سرویس بهداشتی هم کنار اتاق‌ها بود. نگار وارد اتاق سمت راست شد. اتاق خالی بود. درش را بست و وارد اتاق سمت چپ شد. اتاق بزرگ تر از اتاق سمت راست بود و خیلی هم ساده چیده شده بود. نگار در یکی از کمد‌ها را باز کرد که با لباس‌های خودش مواجه شد.

این‌ها همه کار جاگر بود. به هال برگشت، جاگر همان‌طور روی مبل دراز کشیده بود. نگار وارد اشپزخانه شد. در یخچال را باز کرد، تقریبا همه جایش پر بود.

ـ جاگر؟

جاگر چیزی نگفت و فقط تکانی خورد.

ـ گرسنه نیستی؟

جاگر چشم‌هایش را با ضرب باز کرد.

ـ منظورت اینه که می‌خوای به من خون بدی؟

جاگر سر جایش نشست. نگار با خشم نگاهش کرد.

ـ من مجبور نیستم این کار رو انجام بدم، می‌فهمی چقدر دردم می‌گیره؟

جاگر چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه به حرف آمد.

ـ خون‌آشام‌ها و حتی بدخون‌ها، حتی پدر و مادرم دارن سعی می‌کنن من رو دوباره به تابوتم برگردونن، به من خون نمی‌دن، کسی از من حرف شنوی نداره می‌فهمی؟

نگار با ابرو های بالا رفته نگاهش کرد.

ـ چرا این اتفاقات افتاده؟

جاگر دندان‌های نیشش را بیرون انداخت و با چشم‌های قرمز گفت:

ـ چون السکاندر قراره به مقامش برسه.

انگار با خودش صحبت می‌کرد زیر لب گفت:

ـ باید همون صد سال پیش می‌فرستادمش جهنم.

نگار گفت:

romangram.com | @romangram_com