#بد_خون_پارت_141


ـ من فقط تو‌ رو می‌خوام.

نگار متوجه چشم‌های خیره دیگران به خودشان شد، بعضی‌ها با خشم و بعضی‌ها با لطافت به آن دو نگاه می‌کردند. نگار بازوی جاگر را گرفت.

ـ فکر کنم بخوام خونه رو ببینم.

خودش سریع‌تر به طرف خانه قدم برداشت. جاگر هم پشت سرش روان شد. وارد آسانسور شدند، جاگر دکمه طبقه ششم را فشار داد و گفت:

ـ نمی‌خوام من رو به چشم یک عقب افتاده یا یک دردسر بی پایان نگاه کنی، من اگه بخوام کل دنیا رو مال خودم می‌کنم.

نگار اخم هایش را در هم کشید.

ـ جاگر قرار نیست، قدرت مادر زادیت رو به رخ من بکشی.

جاگر به دست‌هایش را بر روی سرش گذاشت و پوفی کشید.

ـ مثل اینکه کار اشتباهی کردم.

نگار به شانه‌ی جاگر ضربه‌ای زد.

ـ منظورت از اشتباه چیه؟

جاگر با شکل وحشتناک خوفناکی گفت:

ـ اگه تو رو تبدیل به یک بدخون می‌کردم؛ حتما تو به خاطر کارهایی که انجام دادم، من رو تشویق می‌کردی.

شانه‌اش را بالا انداخت.

ـ آدم‌ها یکم کله شقند؛ اگه قدرت خون‌آشام‌ها رو داشتن، حتما همدیگه رو می‌کشتن.

آسانسور ایستاد و هردو از آسانسور پیاده شدند. فقط دو واحد در طبقه ششم وجود داشت. نگار اخم‌هایش را درهم کشید.

ـ فکر کنم من جزیی از انسان‌ها هستم، می‌تونم بگم داری مثل خفاش‌ها فکر می‌کنی.

جاگر کلید را در قفل در قهوه‌ای واحد انداخت. احتمالا فقط قیمت در نزدیک به دو میلیون بود. نگار اگر تمام عمرش را سه شیفت کار می‌کرد، نمی‌توانست یکی از این واحد‌ها را داشته باشد.


romangram.com | @romangram_com