#بد_خون_پارت_126
هر چهار نفر وارد عمارت شدند. دختری با موهای بلوند و رنگی پریده روی مبل نشسته بود. تیشرت صورتی آدامسی رنگش باعث شده بود، رنگش پریدهتر شود. سارا لبخندی زد.
ـ نگار، امیلی؛ امیلی، نگار.
امیلی فقط دستش را برای نگار تکان داد. نگار رو به روی امیلی نشست. سارا گفت:
ـ خب من میرم یکم نوشیدنی بیارم.
بعد از رفتن سارا، مانی روی پای نگار نشست و بعد توی گوش نگار گفت:
ـ امیلی نامزد کوروس، اونها میخواند جفت هم بشن.
نگار با محبت مانی را بوسید، امیلی با صدای وحشتناک نازکی گفت:
ـ از روی پاهای نگار بیا پایین.
مانی زبانش را برای امیلی بیرون آورد و خودش را بیشتر به نگار چسباند. سارا همراه با رزالین برگشتند. سارا و رزالین از طرز بر خورد بدخونها با او پرسیدند و نگار با آرامش به سوالهایشان جواب داد. نه نگار آن شب را به روی سارا آورد و نه سارا این کار را کرد. امیلی وسط صحبتشان از جایش برخواست و گفت:
ـ حرفهاتون کسل کننده است، من میرم بالا.
رزالین خواست از جایش برخیزد که سارا دستش را گرفت:
ـ رزالین خواهش میکنم.
رزالین سر جایش نشست.
ـ این دختره داره روی مخ من راه میره، بیشتر شبیه اردکاست تا یک خونآشام.
سارا اخم کرد.
ـ بهت گفتم این حرفها رو جلوی مانی نزن.
رزالین و سارا شروع به جر و بحث کردن کردند، نگار هم بعد از چند ساعت از جایش برخاست و عزم رفتن کرد. مانی از نگار خواست که پیشش بماند؛ ولی نگار گفت، هر وقت که مانی دوست داشت پیشش بیاید تا زمان کوتاهی را با هم باشند. نگار هنگامی که وارد شهر بدخونها شد، شهر از همیشه خلوتتر بود. نگار حس میکرد کسی پشت سرش را میرود. وقتی برگشت، ناپلیون را دید. ناپلیون خواست بازوی نگار را بگیرد که نگار شروع به دویدن کرد. هنگامی که وارد قصر شد. نفس نفس میزد. ایزابلا او را دید.
ـ اومدی بالاخره؟
دست نگار را کشید و به بالا برد.
romangram.com | @romangram_com