#بد_خون_پارت_125
ـ اوه ایزابلای عزیز، متوجه حضورت نشده بودم.
و به طرف ایزابلا قدم برداشت، نگار ناخنهای خیلی بلندش را دید. دست ایزابلا را بوسید.
ـ میتونی اتاق استراحت من رو نشونم بدی؟ خستهام.
به طرف نگار چرخید و لبخندی مثلا جذاب زد. نگار صورتش را به شانه جاگر فشار داد. ایزابلا گفت:
ـ از این طرف.
هنگامی که ناپلیون به کامل محو شد جاگر به طرف نگار چرخید.
ـ بهتره تو هم بری بخوابی.
نگار را به طرف اتاقش برد.
***
نگار چشمانش را چند بار باز و بسته کرد. دیشب مدت زیادی را با جاگر در حال شیطنت بود. سرش را از روی قفسه سینه جاگر برداشت و نگاهی به صورتش انداخت. جاگر تمام شب را مستقیم خوابیده بود. دستش را روی صورت جاگر گذاشت که یخ کرد. بدن جاگر خیلی سرد بود. هر کاری کرد جاگر از خواب بیدار نشد. سرش را بین گردن و شانه جاگر فرو کرد. نمیدانست چه مدت است؛ اما تمام وقت سرش بین گردن و شانه جاگر بود. جاگر کمی سفت بود و باعث شده بود، کمر نگار درد بگیرد. در تابوت خود به خود باز شد و جاگر هم خود به خود سر جایش نشست. نگار منتظر به جاگر نگاه کرد که چشمهایش را باز کرد. چشمهای جاگر قرمز بود، انگار داشت از آنها آتش میبارید. جاگر چشمانش را باز و بسته کرد که دوباره رنگ چشمانش برگشتند. جاگر نگاهی به نگار انداخت و دوباره او را توی تابوت برگرداند و در تابوت را بست، باز هم شیطنت.
نگار مقابل عمارت خونآشام ایستاده بود، جاگر به او اطمینان داده بود که رفتار بدی با او نخواهند داشت. گفته بود که بهتر است چند ساعتی را دور از ناپلیون باشد. نگار وارد عمارت شد که سارا به پیشوازش آمد. نگار را در آغوش کشید.
ـ سلام عزیزم.
مانی در حالی که جیغ میزد گفت:
ـ نگار اومده.
رزالین هم پشت سرش در حال دویدن بود. هر سه نفر نگار را در آغوش کشیدند. رزالین گفت:
ـ فکر میکردم بلایی سرت میارن.
نگار با یادآوری جاگر لبخند زد.
ـ نه اونها تقریبا به من کاری ندارن.
romangram.com | @romangram_com