#بچه_مثبت_پارت_322


هفته ی اول فقط به گشت و گذار گذشت، قلعه کریستینستن، باغ استیفس، جزیره مانک هولمن و موزه ی زیبای شهر، رستوران گردان، برج رادیویی، مراکز خرید محشر شهر مثل بیهاون -byhaven- و سیتی سید. عاشق شهر شده بودم؛ ولی اختلاف من و آرشام از استخر پیر بادت شروع شد. اصرار آرشام برای شنا اونم با یه مایویی که روی هم رفته بیست سانتم پارچه مصرف نکرده بود باعث درگیری لفظی من و آرشام شد.

- من توی این استخر، اونم با این مایو نمیام.

شاید قبلا برام این چیزا مهم نبود، اما بودن کنار متین حتی برای مدت کوتاهی بدجور روی عقایدم تاثیر گذاشته بود اگر چه حجابم کامل نبود و نمازمم دقیقا از زمان ازدواج با آرشام دیگه نخونده بودم، اما این یه کار اونم بین این همه آدم معذبم می کرد.

- ملیسا روی اعصابم مسابقه دو نذار.

- تو چی کار به من داری؟ برو شنا، منم این جا تشویقت می کنم.

- چرا لجبازی می کنی؟

-لجبازی نمی کنم، دوست ندارم جلوی این همه آدم با این مایو ...

بین حرفم پرید و گفت:

- این امل بازیا چیه درمیاری؟ مگه می خوان بخورنت؟

"خدایا تفاوت بین متین و آرشام تا چه حد؟ متین از لباس پرنسسی پوشیدم ایراد می گرفت و آرشام به خاطر نپوشیدن مایو املم می خوند."

- امل خودتی. من نمیام.

- لیاقت نداری.

- آره، تو راست می گی.

وسایلی رو که تو دستش بود محکم روی زمین کوفت و تو چشمام خیره شد و گفت:

- انگار اون پسره امل بدجور روت تاثیر گذاشته.

آمپر چسبوندم. بعد از مدت ها مقابلش ایستادم و با داد گفتم:

- مراقب حرف زدنت باش. امل تویی نه اون. یه موی گندیده اون شرف داره به صد تا آدم مثل تو.

با فرود اومدن دستش روی گونم تازه فهمیدم چه کاری کردم. آره، من باز فراموش کردم یه خدمتکار شخصیم. جوشش اشک به چشمام رو حس کردم. توی چشماش زل زدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com