#بچه_مثبت_پارت_321





خداحافظی از خونواده و دوستام برام خیلی سخت بود. اشک می ریختم و هر کدومشون رو توی بغلم پرس می کردم. مامان اون قدر گریه کرد که حالش بد شد و بابا به همراه شقایق و مائده اون رو به بیمارستان بردن تا باز رگ دستش یه سرم نوش جان کنه! قبلش رو به آرشام گفت: "ازت می خوام مواظب پاره ی تنم باشی، اون غیر از تو کسی رو نداره." آرشام با بی خیالی فقط به گفتن باشه ای اکتفا کرد. با اعلام پروازمون باز همه رو یه بار دیگه محکم بغل کردم. مادرجونم گریه می کرد. پدرجون آرشام رو کناری کشید و چیزایی را زیر گوشش گفت و آرشام فقط می گفت "خیالتون راحت باشه." آرشام تموم سعیش رو می کرد تا با حرفاش من و از اون حال و هوا در بیاره، اما فکرم اون قدر درگیر وضعیت مامان بود که متوجه حرفای آرشام نبودم.

توی فرودگاه نروژ راننده و منشی شخصی آرشام منتظرمون بودن. آنابل زنی حدود چهل و پنج ساله بود که صورتی سخت و رفتار رسمی داشت. دستم رو فشرد و ازدواج و ورودم به نروژ رو تبریک گفت. با خروج از فرودگاه و دیدن هوای ابری و دلگیر تروندهایم -Trondheim- دلم بیشتر گرفت. آرشام در مورد تروندهایم و جاهای دیدنیش یه کم توضیح داد؛ ولی من اصلا حوصله نداشتم و زمزمه کردم:

- آرشام لطفا این حرفا رو بذار برای بعد. واقعا سرم درد می کنه، دلم می خواد فقط بخوابم.

- باشه عزیزم.

- لطفا همراهت رو بهم بده.

آرشام موبایلش رو تو دستم گذاشت و من سریع با بابا تماس گرفتم. اون مطمئنم کرد که حال مامان خوبه و الان داره استراحت می کنه.





***





خونه آرشام فوق العاده بود، یه ساختمون دو طبقه شیک وسط یه حیاط پر از گل و شمشاد. با باز شدن در، دو تا زن با لباس خدمتکارها مقابلمون ایستادن. یکی از اونا که سیاه پوست بود و موهاش دقیقا مثل سیم تلفن بود با لبخند مهربونی بهم خوش آمد گفت و خودش رو کاترینا معرفی کرد و زن دیگر که کمی مسن تر بود خودش رو مارگارت معرفی کرد. طبقه همکف دارای دو اتاق مخصوص خدمتکارها و آشپزخونه و پذیرایی بزرگی بود و طبقه دوم دوتا اتاق خواب یه اتاق کار و یه کتابخونه داشت.





***





romangram.com | @romangram_com