#بچه_مثبت_پارت_320
- بریم.
از جا بلند شدیم. صدای کف زدن مهمونا روی اعصابم بود. یه دور رقصیدیم که فرشاد اومد کنارم.
- سلام بر دو فنچ عاشق!
- پسر تو خجالت نمی کشی دیرتر از همه میای؟
- چی کار کنیم؟ خوش تیپی و هزار دردسر! دخترا دست از سرم بر نمی داشتن.
آرشام بلند خندید و گفت:
- تو که راست می گی.
- چاکر شماییم.
به سمتم برگشت و گفت:
- ملیسا خانم اگه مثل اون دفعه نمی زنی آش و لاشم کنی، افتخار یه دور رقص رو به من می دید؟
دستم رو دور بازوی آرشام حلقه کردم و به چشمای هیز فرشاد نگاهی کردم و گفتم:
- شرمنده، به عشقم قول دادم امشب فقط با اون برقصم.
آرشام سرخوش خندید و من به چشمای عصبی فرشاد خیره شدم.
- عاشقتم عزیزم، پس بریم یه دور دیگه برقصیم.
سنگینی نگاهش توی طول رقص روم بود. کم کم بچه ها هم اومدن وسط. البته فقط آتوسا و شوهرش و شقایق، چون نازنین و شوهرش درگیر بچشون بودن، یلدا هم به خاطر بچه تو شکمش نمی رقصید و مائده هم که خب مشخص بود نمی رقصه.
***
romangram.com | @romangram_com