#بچه_مثبت_پارت_319
- بیشتر از همیشه عاشقتم.
به زور لبخندی زدم و زمزمه کردم:
- منم همین طور.
شنید، چون سرخوش خندید. دستم رو روی دماغم گذاشتم. "خب خدا رو شکر فرشته ی مهربون دماغم رو مثل پینوکیو به خاطر دروغم دراز نکرد!"
***
خرید برای عروسی فقط دو روز طول کشید. خونه ی پدرجون سریع برای برگذاری جشن آماده شد و کارها به قدری سریع پیش رفت که چهارشنبه شب من با لباس عروس روی صندلی نشسته بودم و به مهمونا نگاه می کردم.
- ملیسا؟
با دیدن دوستام اشک تو چشمام حلقه زد. چقدر دلتنگشون بودم. یکی یه پس گردنی بهم زدن و بعد از این که دو تن فحش بارم کردن تبریک گفتن. برای لحظاتی ملیسای شیطون و خندون زنده شد که با دیدن آرشام و به یاد آوردن حقیقت های زندگیش دوباره مرد. انگار دوستامم با اومدن آرشام معذب شدن، چون سریع تبریک گفتن و به سمت میزاشون برگشتن. بدون این که من سوالی در مورد تاخیرش بپرسم خودش گفت:
- دختره عوضی شب عروسیم بهم پیشنهاد ازدواج می ده. حیف که دختر عمومه، وگرنه آبروش رو می بردم.
- خب؟
- فقط خب؟ من کشته مرده این شوهر داریتم!
حرفی نزدم، اما تا اومدم نگاهم رو از صورتش بردارم چونم رو تو دستش گرفت و زمزمه کرد:
- خیلی خوشگلی ملیسا، یعنی فوق العاده ای!
چونم رو از بین انگشتاش بیرون کشیدم و برای فرار از نگاه پر خواهشش گفتم:
- بریم برقصیم؟
romangram.com | @romangram_com