#بچه_مثبت_پارت_318


- خوشگل خانم دوستات زنگ زدن و گفتن می خوان بیان دیدنت. مثل این که گوشیت خاموش بوده.

از توی آینه به چشماش خیره شدم، به چشمای کسی که نسبت بهش هیچ حسی نداشتم، کسی که تو طول این چند روز اخیر توی آغوش لختش شب رو صبح کردم، عذاب کشیدم و از حق نگذریم گاهیم لذت بردم، به هر حال منم آدمم. پوزخندی به حرف خودم زدم. "آدم؟ نه، تو آدم نیستی تو فقط یه کالای ده میلیاردی هستی، فراموش نکن."

- حوصلشون رو ندارم.

- ملیسا پنج روز دیگه از ایران می ریم. بهتره یه جشن بگیریم، هم برای خداحافظی و هم برای عروسیمون و دوستات ...

وسط حرفش پریدم و گفتم:

- هر کاری دوست داری انجام بده؛ فقط امروز واقعا حوصله دوستام رو ندارم. لطفا زنگ بزن بهشون و بگو واسه همون جشن بیان دیدنم.

- اوکی. فقط آماده شو بریم خرید.

- باشه واسه عصر.

- ملیسا تو ... تو مشکلی داری؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- نه چه مشکلی؟

- نمی دونم. آهان، بیا ناهار بریم یه جای توپ.

- تا نیم ساعت دیگه آماده می شم.

- خوبه.

یه کم دست دست کرد و از اتاق خارج شد.

ناهار خوشمزه ای بود، تو یکی از شیک ترین رستورانای تهران.

- ملیسا تو هر روز خواستنی تر می شی.

- ممنون.


romangram.com | @romangram_com