#بچه_مثبت_پارت_311

- عاشقتم ملیسا، تو فوق العاده ای!

در حالی که به خاطر گریه ی زیاد هق هق می کردم، زمزمه کردم:

- ازت متنفرم آرشام بهادری، از حالا تا آخر عمرم ازت متنفرم!

روم نیم خیز شد و لبام رو بوسید. با پشت دستم محکم روی لبم کشیدم.

خندید و گفت:

- حداقل ازم ممنون باش که یه دلیلی واسه تنفر از خودم دستت دادم.

نگاهی به ملحفه ی زیر پام کرد و با سرخوشی گفت:

- خیلی زرنگی که با این همه جذابیت تا حالا باکره بودی.

ملحفه رو روی بدن برهنم کشیدم و با عصبانیت گفتم:

- اما انگار تو خیلی تو این زمینه تجربه داشتی.

- اوف، کجاش رو دیدی؟

- دلم نمی خواد دیگه ببینمت.

- تازه فهمیدم چطور باهات رفتار کنم.

- تو ... تو ...

- من چی عزیزم؟ تا دو هفته دیگه می ریم کانادا.

- چی؟

- دوباره جملم رو تکرار کنم؟

- من با تو هیچ کجا نمیام.

- چرا، میای عزیزم، مجبوری که بیای. فکر نکنم بابات هنوز قدرت پرداخت بیست میلیارد رو داشته باشه.

romangram.com | @romangram_com