#بچه_مثبت_پارت_310
خندید.
- خوشم میاد وقتی هم که مثل یه موش کوچولوی ترسو داری می لرزی، باز این زبونت کم نمیاره.
در شیشه رو یه دستی باز کرد و سر کشید. با تعجب به اون که یه نفس اون همه ودکا رو بدون این که گلوش بسوزه تو حلقش می ریخت، خیره شدم. شیشه رو روی زمین کوبید. از ترس زبونم بند اومده بود. اون لحظه قیافش از یه خون آشام هم وحشتناک تر بود. به خودم که اومدم روی دستاش بودم.
پرتم کرد روی تخت. با تموم قوا پسش زدم، اما چه فایده؟ حتی یه سانت هم اون طرف تر نرفت.
داد و فریاد می کردم با این که می دونستم صدام به گوش هیچ کس نمی رسه و اگه برسه هم کسی نمیاد از دست شوهرم نجاتم بده. با یه حرکت لباس خواب کرم رنگم رو از وسط پاره کرد. بوی گند دهانش حالت تهوعم رو شدت داد.
- آرشام؟
- جون آرشام؟ تو جون بخواه.
- ولم کن، تو رو خدا ولم کن.
- باشه واسه یه ساعت دیگه.
دستش روی بدنم حرکت می کرد.
- خودت ... خودت گفتی به زور باهام ...
- آره، آره، الان یه کاری می کنم که به تو هم خوش بگذره.
***
در حالی که هنوز نفس نفس می زد کنارم افتاد. بریده بریده گفت:
romangram.com | @romangram_com