#بچه_مثبت_پارت_309

از جام بلند شدم که به ساختمون برگردم، دستم رو گرفت و به سمت خودش کشوند.

- نترس، فقط می خوام یه چیزی رو بهت نشون بدم.

- باشه واسه بعد، الان خوابم میاد.

- همین الان.

با قدم های محکم جلو می رفت و من برای این که دستم کنده نشه مجبور بودم دنبالش بدوم.

تا حالا این قسمت باغ رو ندیده بودم. یه کلبه ی کوچیک چوبی بود. آرشام در رو باز کرد و منو تقریبا تو کلبه پرت کرد. نگاهم رو دور تا دور کلبه چرخوندم، یه تخت خواب و یه کمد، همین.

- این جا ...

- اتاق منه. وقتایی که مامان مهمونی داشت، توش درس می خوندم.

- چرا اومدیم این جا؟ نگو می خوای درس بخونی!

- نه عزیزم، می خوام یه درس خوب بهت بدم که بفهمی آرشام کیه.

با عصبانیت تو صورتش براق شدم.

- من خوب تو رو می شناسم، نیازی به درس دادن نیست.

- نه خانومم، هنوز مونده منو بشناسی.

دستم رو محکم تو دستش گرفت و به سمت کمد برد.

- چه غلطی می کنی؟ ولم کن.

بی توجه به تقلاهام در کمد روو باز کرد و یه شیشه ودکا درآورد.

- ولم کن عوضی!

نگاهم رو به شیشه دوختم و گفتم:

- چه درسی هم می خوندی عوضی!

romangram.com | @romangram_com