#بچه_مثبت_پارت_308
- با چشمای خودم دیدم، چی رو انکار می کنی؟
- خب ...
- حرف نزن ملیسا.
- آرشام من ...
باز وسط حرفم پرید.
- الان که فکر می کنم می بینم اشتباه کردم باهات راه اومدم، با تو باید به زور رفتار کرد.
چی می گفت؟ انگار حالش واقعا داغون بود.
- پاشو بیا.
از جاش بلند شد. هنوز نشسته بودم و بهش نگاه می کردم، انگار این پسر نمی تونست آرشام باشه.
- یالا، معطل چی هستی؟
- من ... من ...
- تو چی؟ از من می ترسی؟ از شوهر قانونی و شرعیت می ترسی؟ خنده داره، خیلی خنده داره.
خودش شروع کرد به خندیدن.
- کجا می خوای بری؟
- منظورت اینه کجا می خوایم بریم، نه؟
- من باهات جایی نمیام.
خندید و گفت:
- قانون اول، از حالا به بعد هر حرفی من زدم همونه.
romangram.com | @romangram_com