#بچه_مثبت_پارت_307

***





به ساعت نگاه کردم، سه ی صبح بود.

"لعنتی، این طوری خوابم نمی بره. بهتره برم تو باغ یه کم قدم بزنم."

از ساختمون زدم بیرون و به سمت ته باغ راه افتادم.

لب استخر آرشام رو دیدم که روی صندلی راحتیش نشسته بود و به رو به روش خیره شده بود. سیگار لا به لای انگشتاش بهم چشمک می زد. رو به روش نشستم. نگاهش رو تو چشمام قفل کرد.

- یه دونه سیگار به من می دی؟

جوابم رو نداد و در عوض جا سیگاری سیلور و خوشگلش رو به سمتم هل داد. یه سیگار از توش برداشتم و با فندک طلای آرشام که روش بزرگ حرف A حک شده بود، روشنش کردم.

فندک رو بین انگشتام تاب دادم و گفتم:

- خیلی قشنگه!

نگاه خیرش رو از روی چشمام برداشت و به دستم دوخت. پوزخندی زد و گفت:

- حیف که اول اسمم M نیست که بدمش به تو. مثلا اگه اسمم متین بود، خوب بود نه؟ حداقل مثل ملیسا اولش M بود.

این شر و ورا چی بود می گفت؟

- آرشام؟

- صدام نزن لعنتی، صدام نزن!

متعجب به مرد رو به روم چشم دوختم. سرش رو بین دستاش گرفت و موهاش رو محکم چنگ زد. با چشمای غمگینش به چشمام خیره شد.

- گفتم به زور به دستت میارم و تو هم فراموشش می کنی، اون قدر عشق به پات می ریزم که خود به خود فراموشش می کنی؛ اما نمی تونم، طاقت ندارم. می فهمی؟ تو دلت پیش اونه. امروز رفتی بدرقش.

- اون طوری که تو فکر می کنی نیست.

romangram.com | @romangram_com