#بچه_مثبت_پارت_304


- خفه شو، مگه الکیه؟

- آره، زندگی همش الکیه.

- داری می ترسونیم، تو اون کله ی پوکت چه خبره؟

- ذهنم خالی خالیه، اون قدر خالی که دارم کم کم شک می کنم اصلا زندم یا مرده.

از جاش بلند شد و سریع به سمت آشپزخونه رفت. سیگارم تموم شده بود، محکم بین انگشتام فشارش دادم. یلدا با یه قرص و یه لیوان آب برگشت.

- این رو بخور.

بی حرف قرص رو انداختم تو دهنم و بی آب قورتش دادم.

- پاشو تو اتاق یه کم دراز بکش.

زیر بغلم رو گرفت و من روی تخت دراز کشیدم.

- یلدا؟

- هوم؟

- می خواستم فراموشش کنم. تموم سعیم رو کردم، اما باز ...

- می دونم، می دونم. دراز بکش و به هیچی فکر نکن.

قرص آرام بخشی که یلدا بهم داد منو به آغوش خواب فرستاد.

از خواب که بیدار شدم صدای پچ پچ می اومد. آروم بلند شدم و یه دستی به سر و صورتم کشیدم، با نگاه به ساعت سرم سوت کشید. "آخه بچه مگه کمبود خواب داری؟" چشمام هم از زیاد خوابیدن و هم گریه باد کرده بود.

با وارد شدن به حال کوچیکشون و دیدن آرشام، یه جورایی شوکه شدم. بهروز و یلدا هم با بلند شدن آرشام به سمتم برگشتن. با اخم به یلدا خیره شدم.

با چشمام بهش فهموندم که این یارو این جا چه غلطی می کنه؟ ولی یلدا دنده پهن تر از این حرفا بود.

با لبخند به سمتم اومد و گفت:


romangram.com | @romangram_com