#بچه_مثبت_پارت_305
- به به شازده خانوم، از خواب پاشدین سرورم؟
بهش نزدیک شدم و با حرص گفتم:
- مزه نریز، این این جا چی کار می کنه؟
- هزار بار به گوشیت زنگ زد، مجبور شدم ...
وسط حرفش پریدم و با حرص گفتم:
- چیزی که بهش نگفتی؟
- نه فقط گفتم سرش درد می کنه و ...
بی توجه به ادامه ی حرفش کنار بهروز رفتم و باهاش دست دادم و رو به آرشام گفتم:
- من می رم خونه.
یلدا گفت:
- حالا که زوده، یه کم دیگه بمونید.
آرشام به جای من جواب داد:
- نه می ریم خونه، مامان و بابا نگران ملیسا هستن.
رو به بهروز گفت:
- ماشین ملیسا این جا بمونه، رانندمون رو می فرستم دنبالش.
- نیازی نیست، خودم میارمش.
بدون این که به حرفم توجهی کنه گفت:
- ملیسا بریم.
از یلدا و بهروز خداحافظی کردم. یلدا تو آروم گوشم گفت:
romangram.com | @romangram_com