#بچه_مثبت_پارت_303

- یلدا یه جایی خوندم:

"سیگارم چه خوب درک می کند مرا

و چه زیبا کام می دهد، این نو عروس شب تنهایی هایم

لباس سپیدش را برایم می سوزاند

و من تا صبح بر لبانش بوسه می زنم

چه لذتی می بریم از این هم بستری

او از جان مایه می گذارد و من از عمر

هر دو می سوزیم به پای هم!"

یلدا نالید:

- ملیسا!

- یلدا می دونی دلم از چی می سوزه؟ از این که حتی نمی دونم به جرم کدوم یکی از گناهای گذشتم خدا این جوری مجازاتم می کنه. از روی شیطنت هزار نفر رو سر کار گذاشتم، آره، ولی ... ولی آخه هیچ وقت گناهم انقدر سنگین نبوده که تاوانش به این سنگینی باشه.

یلدا سرم رو تو آغوش کشید و گفت:

- بسه ملیسا، تو رو خدا بسه.

- یلدا چی رو بس کنم؟ تازه کم کم می فهمم که چه بلایی سرم اومده. من با دستای خودم قبرم رو کندم. این مرگ تدریجی ...

یلدا بین حرفم پرید و گفت:

- ملیسا همیشه همه چیز اون طوری که ما دوست داریم پیش نمی ره.

قهقهه زدم. اون قدر خندیدم که ته گلوم می سوخت. یلدا مثل مسخ شده ها بهم خیره شده بود.

کم کم خندم تبدیل به گریه شد.

- کاش بمیرم یلدا، کاش!

romangram.com | @romangram_com