#بچه_مثبت_پارت_302
- مائده؟
مائده با تعجب به سمتم برگشت. روم نشد به مادرش نگاه کنم، نگاهم رو دزدیدم و سریع سلام کردم.
- ملیسا؟ تو این جا ...
- متین کو؟
مائده به رو به روش نگاه کرد. مسیر نگاهش رو گرفتم و به متین رسیدم. از نرده ها گذشته بود.
به سمتش دویدم و داد زدم:
- متین؟
ایستاد، اما برنگشت.
دوباره صداش زدم. این بار با شتاب از در خارج شد. بی طاقت می خواستم دنبالش بدوم که دوتا نگهبان جلوم رو گرفتن. اون رفت. باورم نمی شد که اون رفت، بدون این که حتی اجازه بده برای آخرین بار چشمای سیاهش رو ببینم.
یکی زیر کتفم رو گرفت و بلندم کرد. تازه متوجه شدم روی زمین نشسته بودم و زار زار گریه می کردم. برگشتم و به کسی که بلندم کرد نگاه کردم. مادر متین با چشمای مظلوم و گریونش در آغوشم کشید و در گوشم زمزمه کرد:
- قسمتتون با هم نبود.
همین. واقعا که من از دست همه گله دارم، اول از همه از دست تو خدایا. چرا قسمتم باید دوری و روزهای پیش روم باید بی متین باشه؟ من این زندگی رو نمی خوام.
از فرودگاه یه راست پیش یلدا رفتم. یلدا تموم سعیش رو می کرد تا آرومم کنه، اما من این حرفا حالیم نبود. ته سیگارم رو محکم توی بشقاب فشار دادم و یکی دیگه رو آتیش زدم.
یلدا با عصبانیت سیگار رو از بین انگشتام بیرون کشید و با صورتی سرخ از عصبانیت فریاد زد:
- معلومه داری چه غلطی می کنی؟ می خوای خودت رو بکشی؟ هان؟
چشمای اشکیم رو به چشای عصبانیش دوختم و سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم.
- یعنی خاک تو سرت ملی!
بی توجه به موعضه هاش، یه سیگار دیگه برداشتم و آتیش زدم. به سیگار خیره شدم.
romangram.com | @romangram_com