#بچه_مثبت_پارت_301

وسط حرفم پرید و با لحنی سرد گفت:

- خانوم احمدی ساعت سه ی نصف شبه.

بی توجه به لحنش، بی توجه به حرفش ادامه دادم:

- من نمی تونم، من بدون تو ...

باز وسط حرفم پرید.

- خانوم محترم من فردا پرواز دارم، دارم واسه همیشه از ایران می رم. می خوام استراحت کنم. ضمنا، شما به من قول دادید فراموشم کنید.

گریم شدت گرفت. صداش نرم شد.

- بسه ملیسا، بسه، گریه نکن. چرا می خوای نابودم کنی؟ دارم با تموم وجود سعی می کنم که فراموشت کنم، اون وقت تو ...

مکث کرد، فقط چند ثانیه.

- من از ایران می رم و دیگه همدیگه رو نمی بینیم. سعی کن خوشبخت باشی.

و قطع کرد.

چطور سعی کنم خوشبخت باشم؟ من بی متین هیچی نیستم.





***





از اتاق خارج نشدم، نه برای این که با آرشام رو به رو نشم نه، برای این که نگاهم روی ساعت خشک شده بود، ساعتی که بی وقفه جلو می رفت و رفتن متین رو نزدیک و نزدیک تر می کرد. انگار تمام عالم و آدم دست به دست هم داده بودن که بی اون باشم، بی متینم. من می تونستم بی اون نفس بکشم؟ معلومه که نه. دیگه طاقتم تموم شد. پا شدم و از اتاق خارج شدم. در اتاقم باز بود و کسی توش نبود، سریع حاضر شدم. هیچ کس توی سالن نبود، برای همین با خیال راحت از ساختمون خارج شدم و سوار ماشینم شدم و با سرعت روندم. حتی اجازه ندادم در به طور کامل باز بشه. خودم رو به فرودگاه رسوندم. این که تا این جا سالم رسیدم خودش خیلی بود.

خودم رو به مائده و مادر متین رسوندم.

romangram.com | @romangram_com