#بچه_مثبت_پارت_297

لحنش رو ملایم کرد و به سمتم اومد.

- من دوستت دارم ملیسا، تو همه ی زندگیمی!

بغلم کرد و خودش روی تخت نشست و منو روی پاهاش نشوند.

- بهم فرصت بده، باشه عزیزم؟ حالا یه بوس خوشگل بده به عمو.

و بعد لباش رو محکم روی لبام گذاشت.

"خدایا چرا نمی تونم دوستش داشته باشه؟ چرا حس خیانت به عشق واقعیم داره نابودم می کنه؟"

دستام رو روی سینش گذاشتم و با حرص هلش دادم.

مسخره خندید و چمدون رو جلو کشید.

- خوشگله حدس می زنی چی واست خریدم؟

- حوصله ی این مسخره بازیا رو ندارم.

- اوه، چه بد اخلاق! خب ساکت بشین این جا تا کادوهات رو بهت بدم.

کنارش نشستم و بی حوصله به چمدون چشم دوختم. چمدون پرِ پر بود. اول زیپ توی در چمدون رو باز کرد و یه جعبه ی خیلی شیک بیرون کشید و روی پاهام گذاشت.

- این رو به یه جواهر ساز معروفی سوئیسی سفارش دادم. خیلی پیادم کرد، ولی ارزشش رو داشت.

با این توصیفا وسوسه شدم و در جعبه رو باز کردم. حاضر بودم قسم بخورم که تا به حال تو عمرم همچین سرویسی ندیدم. الماسای درخشانش چشم آدم رو مسحور می کرد.

- وای، خیلی قشنگه!

- تو قشنگ تری عشقم.

بی توجه به حرف آرشام از جام بلند شدم و رو به آینه گردنبند رو به گردنم گرفتم.

- فوق العاده س، ممنون.

- قابلت رو نداشت خانومم.

romangram.com | @romangram_com