#بچه_مثبت_پارت_298
با شنیدن این کلمه بی اختیار یاد متین افتادم. گردنبند رو به جعبش برگردوندم، حالا به نظرم اصلا هم زیبا نبود.
- خب بریم سراغ بقیه ی کادوها. اوه راستی، این قسمت بیشتر واسه ی خودمه تا تو.
لباس خوابای رنگارنگی رو از چمدون بیرون می آورد و با لبخندی خبیثانه نگاهم می کرد.
- چی؟ من اینا رو بپوشم؟ یهو بگو هیچی نپوش، این طوری سنگین تره.
- اونم به موقعش.
- زهرمار!
- جونم، چه حرصی هم می خوره!
لوازم آرایش و عطر و دو دست لباس راحتی و یه لباس مجلسی آبی کاربنی خیلی ناز، اما قدش تا سر زانوهام بود.
بعد از تموم شدن کادوها، رو بهش گفتم:
- ممنون بابت کادوهات. بهتره دیگه بری بخوابی.
- کجا برم؟ من تو بغل همسرم ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- خودت گفتی نمی خوای به اجبار باهام باشی.
- من کی گفتم؟
- آرشام؟
- جانم؟ شوخی کردم. من فقط می خوام شبا پیشت باشم. قرار نیست به جز یه آغوش ساده و فوقش دو سه تا بوسه، اتفاق دیگه ای بیفته.
"دِهَه، عجب گیری کردما! بابا من اصلا نمی خوام ریختت رو ببینم."
نباید از موضعم کوتاه می اومدم. من واقعا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم و در عوض هر لحظه دلم از دوری متین بی تاب تر می شد.
romangram.com | @romangram_com