#بچه_مثبت_پارت_296
- نمی دونم.
آره خب، یه دروغ مصلحتی بهتر از گفتن این بود که پسرت رو امشب نمی خوام تو اتاق راه بدم.
بعد از بیست دقیقه که مسواک زده بودم و مشغول شونه زدن موهام بودم، در اتاقم زده شد.
- بفرمایید.
آرشام وارد شد و در رو پشت سرش بست. چشماش شدیدا عصبانی بود. سریع به سمتم اومد و بازوهام رو محکم گرفت. در حالی که سعی می کرد صداش بالا نره گفت:
- تو راجع به من چی فکر کردی؟ هان؟ یعنی انقدر برات غریبه هستم که از مادرم کمک می خوای تا پیشت نباشم؟
- آرشام ...
- ساکت شو ملیسا. من تو رو راحت به دست نیاوردم، خودتم خوب می دونی چقدر دوستت دارم، اما الان فهمیدم دید تو به من یه آدم بوالهوسه! تو، توی احمق به جای این که به خودم بگی آمادگی نداری و منو قانع کنی، ازم فرار می کنی؟ خودت رو پشت مادرم مخفی می کنی؟ تو فکر کردی می ذارم اولین رابطمون از روی اجبار باشه؟
- بسه آرشام، بذار منم حرف بزنم. آره، درست حدس زدی، دیدم بهت همونه که گفتی. می دونی چرا؟
یه کم مکث کردم که ولوم صدام رو کمی پایین تر بیارم.
- برای این که تا حالا هر چی از تو به من رسیده اجبار بوده، ازدواجمون، دادن چک و سفته ها بهت اونم دو برابر. یادت میاد چه جوری از شر ازدواج باهات خلاص شدم وقتی مامانم در مقابلم موضع گرفته بود؟ هوم؟ با فرستادن یه دختر تو بغلت، به همین راحتی. تو ...
- خفه شو ملیسا، بسه.
روی تخت نشست و سرش رو بین دستاش گرفت.
- دوستت داشتم. آره، من خر دوستت داشتم و دارم. هر کاری کردم اصلا منو ندیدی. اصلا دلیل این که ازم متنفری رو درک نمی کنم، تو حتی منو نمی شناسی چطور می تونی ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- جالبه، نمی دونستم واسه شناخت اول باید با هم به اجبار ازدواج کنیم و بعد ...
این بار اون بین حرفم پرید و گفت:
- آره، اجبار بود، واست اجبار بود. تو حتی به من فرصت ندادی خودم رو بهت بشناسونم، از اول خودت بریدی و دوختی.
romangram.com | @romangram_com