#بچه_مثبت_پارت_295
- من که عجله ندارم، این آرشامه که عجله داره ما بریم بخوابیم.
بعد هم همراه آقاجون زدن زیر خنده.
"واقعا که، انگار نه انگار، یه ذره شرم و حیا ندارن."
آرشام بی حوصله روی تخت دراز کشید.
مادرجون رو به من و آقاجون گفت:
- بهتره از اتاق بریم بیرون، بچه ام خسته س.
با خوشحالی سرم رو تکون دادم و گفتم:
- آره، راست می گین. شب بخیر آرشام جون.
قبل از این که یه قدم بردارم، آرشام دستم رو کشید و گفت:
- تو کجا؟
- زشته، دستم رو ول کن.
- من تا سوغاتیات رو ندم که خوابم نمی بره.
مادرجون پوفی کشید.
پدرجون رو به مادرجون گفت:
- بهتره بریم بخوابیم عزیزم.
مادرجون زیر چشمی نگاهم کرد. "حالا چه خاکی باید تو سرم بریزم؟"
- آرشام عزیزم، میشه یه لحظه بیای تو اتاقم؟ کارت دارم.
آرشام مشکوک نگاهی به مادرجون کرد و همراهش از اتاق خارج شد. پدرجون رو به من گفت:
- معلومه این جا چه خبره؟
romangram.com | @romangram_com