#بچه_مثبت_پارت_294


- عاشق همین کاراشم.

- اهم، ما این جا بوق نیستیما!

آرشام با خنده ولم کرد و آروم تو گوشم زمزمه کرد:

- یه بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، آخر تو دستی ملخک!

نگاه نگرانم رو تو چشمای مادرجون دوختم. مادرجون گفت:

- خب اول کدوم چمدون رو باز می کنی؟

آرشام دستم رو گرفت و روی تخت نشست. به تبعیت از اون منم نشستم و پدرجونم روی مبل راحتی نشست.

- خب، اول کادوی بهادری بزرگ.

پیپ و چندتا پیراهن مردونه، خدایی هم سلیقش محشر بود. واسه مادرجون هم انواع لوازم آرایش و دو دست لباس مجلسی سنگین و شیک.

- خب دیگه، شب خوش.

- اِ، هنوز اون چمدون رو باز نکردی.

- شرمنده مامان، اونا خصوصیه.

- اوه، داره کم کم حسودیم میشه.

- فداتون بشم. خسته شدین امروز، برین بخوابین دیگه.

- وا؟ خستگی کجا بود؟

رو به مادرجون گفتم:

- حالا چه عجله ای واسه خوابیدن دارین؟

مادرجون با خنده شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com