#بچه_مثبت_پارت_293

- چی چی رو عشقای من؟ هنوز نرسیده صاحب شدی؟

- بابا؟

- کوفت!

آرشام بی توجه به فحش پدرجون رو به مادرجون گفت:

- حالا چی شده بود که همدیگه رو بغل کرده بودید؟ خوبه من از مسافرت رسیدم شما دلتون واسه هم تنگ شد!

- حسود نشو بچه. کادوهامون رو بده که خیلی خوابم میاد.

- ای وای مامان واسه شما که کادو یادم رفت.

- آره دیگه، زن گرفتی، مامان می خوای چی کار؟

- آ آ، مادر شوهر بازی نداشتیما!

مادرجون به طرز خنده داری ایشی گفت و روی تخت نشست.

- حالا چرا قهر می کنی مادر من؟ شما جون بخواه من دربست نوکرتونم.

پدرجون گوش آرشام رو گرفت و با حرص گفت:

- هوی بچه، از عشق و اینایی که گفتی می گذرم؛ ولی از این که پا تو حیطه وظایف من گذاشتی نه، نمی گذرم.

- خیلی خب بابا، بچه که زدن نداره.

بعد هم به سمت من برگشت و گفت:

- تو چرا انقدر ساکت و مظلوم شدی؟ نکنه غریبی می کنی؟

پدرجون با خنده گفت:

- چی چی رو مظلوم شده؟ همچین که پاش تو خونه می رسه یه جورایی خونه بمب!

آرشام با خنده به سمتم برگشت و تو یه حرکت محکم بغلم کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com