#بچه_مثبت_پارت_292


خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم:

- مادرجون میشه تا بقیه نیومدن ازتون یه خواهشی بکنم؟

مادر جون سری تکون داد و من سریع گفتم:

- من آمادگی ندارم. خب راستش هنوز احساس نمی کنم که ازدواج کردم، به زمان احتیاج دارم. اگه امشب آرشام بخواد تو این اتاق بخوابه ... خب من ...

- متوجه شدم، اما این مسائل بین زن و شوهره و من نمی تونم دخالت کنم.

- اون روی حرف شما حرف نمی زنه.

- اما ...

وسط حرفش پریدم و چشمام رو شکل گربه شرک کردم و ملتمسانه گفتم:

- مادرجون؟!

مادرجون خندش گرفت و گفت:

- باشه، سعیم رو می کنم، اما این پسره آتیشش خیلی تنده.

و بعد آروم تر گفت:

- بمیرم واسه دل بچم.

با خنده گفتم:

- نداشتیما، مادر شوهر بازی؟

بغلم کرد و حرفی نزد.

- سلام بر عشقای خودم.

از بغل مادرجون بیرون اومدم و به سمت در برگشتم. آرشام در حالی که با دو تا دستاش دوتا چمدون رو می کشید وارد اتاق شد و پشت سرش پدرجون با اخم تصنعی وارد شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com