#بچه_مثبت_پارت_291

اخمای آرشام برای یه لحظه تو هم رفت و بعدم خیلی بی خیال نگاهم کرد و لبخند زد.

فرشاد بهمون نزدیک شد و بلند گفت:

- به به، زوج عاشق!

- فرشاد پسر، کجایی تو؟

آرشام محکم فرشاد رو بغل کرد. نوع رفتارشون نشون می داد با هم خیلی صمیمی هستن. بعد از یه کم خوش و بش کردن آرشام گفت:

- فرشاد با ملیسا آشنا شدی؟

- اوه، چه جورم!

-چطور مگه؟

- بهش پیشنهاد رقص دادم، قبول که نکرد هیچ، یه لنگ واسم انداخت که با مخ خوردم زمین. نه نه، راستی رو زمین نیفتادم، افتادم روی مادر فولاد زره!

آرشام به قدری بلند خندید که هم برگشتن و نگاهمون کردن. منو محکم بغل کرد و گفت:

- عاشق همین کاراشم.

خودم رو به سختی از لای بازوهاش بیرون کشیدم که فرشاد گفت:

- ملیسا خانم از بس یه دوره آرشام ملیسا ملیسا کرد، نسبت به اسمتون حساسیت گرفتم، خیلی دوستون داره، امیدوارم خوشبخت بشید.

فقط زمزمه کردم:

- ممنون.

درسته حرف زدنش رو صمیمی کرده بود، اما نگاهش اون قدر چشم چرون بود که از بودنش کنارمون اصلا راضی نبودم.

بالاخره مهمونی با اخم و تخمای دخترعموهای آرشام و نگاهای هیز فرشاد بهادری تموم شد و مصیبت منم تازه شروع شد. فکر طی کردن یه شب کنار آرشام لرزه بر تنم می انداخت. مامان و بابا زودتر از همه به بهونه قرصای مامان رفتن و من بعد از رفتن مهمونا سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم. چند دقیقه ای از تعویض لباسم نگذشته بود که در اتاقم زده شد. برای اطمینان در اتاق رو قفل کرده بودم. جوابی ندادم و دستگیره چند بار بالا پایین رفت. با شنیدن صدای مادرجون از خجالت آب شدم. سریع حولم رو برداشتم و در رو باز کردم. مادرجون نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت:

- آرشام ازمون خواست بیایم تو اتاق تو تا سوغاتی ها رو بهمون بده. اگر چه من گفتم بهش خسته س و بذاره واسه فردا؛ ولی اصرار کرد امشب بده تا کادوی پدرش رو هم شب تولدش بهش بده، اما انگار اینا فقط بهونه بوده.

و به قفل در اشاره کرد.

romangram.com | @romangram_com