#بچه_مثبت_پارت_287
دختره رسما خفه شد، اما وقتی مادرجون برای احوالپرسی پیش خانواده ای رفت رو به من گفت:
- ببین خوشگله، من پسرعموم رو می شناسم، اینا همش فیلمشه، اون اهل ازدواج و این حرفا نیست، احتمالا چند صباحی سر کاری و بعدم مثل دستمال کهنه از زندگیش پرت می شی بیرون.
آی دلم می خواست بگم ما ازدواج کردیم و تا اون جاش رو بسوزونم، بعدم بگم پسرعموتون ارزونی خودتون و برای حسن ختام یه کف گرگیم برم تو صورتش، اما شخصیت مهربون و روح لطیفم اجازه ی این کار رو نداد. دختره که دید جوابش رو نمی دم بلند شد و رفت و جاش آتوسا اومد.
- ملیسا خوب با مهگل خانم جور شدی.
- آره خیلی خوبن، هم مادرجون هم پدرجون.
- خدا رو شکر. اوه راستی بلند نمی شی برقصی؟
- نه بابا، حوصلم کجا بود؟ تو چرا نمی رقصی؟
- دلم می خواد با تو برقصم.
- لوس نشو. یه کار نکن شوهرت سرم رو بکنه!
خندید و گفت:
- نترس عرضش رو نداره.
بعدم دستم رو کشید و به زور بلندم کرد.
فرشاد بهادری، پسرعموی آرشام، در حالی که با مهارت می رقصید کنار من و آتوسا اومد و گفت:
- خیلی لوندی ملیسا خانم به خاطر اینه که پسرعموی منو این طوری به دام انداختی.
به سر تا پاش نگاهی انداختم و فقط زمزمه کردم:
- ممنون.
بعد هم الکی تابی خوردم و جام رو یه جورایی با آتوسا عوض کردم تا از شر نگاهای هیزش خلاص بشم، اما مگه از رو می رفت؟پاهاش رو سریع روی ریتم آهنگ برمی داشت و می ذاشت رو زمین و نگاهش یه لحظه هم ول کنم نبود. یه آن اون ملیسای شیطون گذشته تو من جون گرفت و یه لبخند شیطانی تحویلش دادم که باعث شد نیشش تا ته باز بشه و تو یه حرکت سریع یه لنگ کوچولو واسش انداختم و سریع عقب کشیدم. از اون جایی که پیست رقص کوچیک بود و همه کیپ تو کیپ هم می رقصیدن محکم افتاد روی دخترعمش و دوتاشون پخش زمین شدن و من و آتوسا در حالی که به زور جلوی خنده هامون رو گرفتیم سریع جیم زدیم. همین که از جمعیت دور شدیم زدیم زیر خنده.
- وای ملی خدا نکشدت! چند وقت بود دلم برای ملیسای شیطونمون تنگ شده بود.
- خودمم همین طور.
romangram.com | @romangram_com