#بچه_مثبت_پارت_286
- نمی خوام هیچ کدومشون رو ببینم، کسایی که وقتی بهشون احتیاج داشتم پشتم رو خالی کردن.
- مامان؟!
- هه، جالبه! ملیسایی که یه زمونی به زور تو مهمونیای دوره ای شرکت می کرد زنگ زده و میگه بیام مهمونی.
راست می گفت، من همیشه مخالف این مهمونیا بودم. دهنم بسته شد.
- باشه مامان، هر طور راحتی.
***
یکی از دخترعموهای آرشام که معلوم بود چند سالی از من بزرگ تره، با کمال پررویی رو به مادرجون گفت:
- نامزد آرشام خیلی خوشگله، اما فکر نمی کردم واسه آرشام دختر یه ورشکسته رو بگیرین.
مادرجون نگاهی به من که از عصبانیت سرخ شده بودم انداخت و دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:
- مهم اینه که آرشام و ملیسا واقعا عاشق همدیگه هستن و ضمنا خدا رو شکل مشکل مالی آقای احمدی برطرف شد.
دختر پررو پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
- معلومه کار بلده، ببین چطور خودش رو تو دل شما جا کرده.
مادرجون لبخندی زد و گفت:
- اون یه فرشته س.
romangram.com | @romangram_com