#بچه_مثبت_پارت_285

- به سلامتیشون!

صدای به هم خوردن لیوانا و به سلامتی گفتن مهمونا بلند شد. دختر و پسرایی که یه جورایی با همشون آشنا بودم چه با عنوان فامیل و چه دوست یه گوشه از سالن رو گرفته بودن. با دیدن آتوسا و همسرش بین اونا سریع اون طرف رفتم. آتوسا تقریبا به طرفم پرواز کرد.

- ملیسا عزیزم.

- سلام خانمی.

- سلام قربونت برم.

شوهرشم خیلی محترمانه دستم رو فشرد.

- تبریک می گم.

- ممنون.

آتوسا زیر گوشم زمزمه کرد:

- یلدا همه چیز رو واسم تعریف کرده، متاسفم.

- مهم نیست.

با بقیه هم خوش و بش کردم، مخصوصا با افراد به اصطلاح فامیل. یکی از خدمتکارا اومد پیشم و گفت:

- خانم؟

- بله؟

- خانم بهادری باهاتون کار دارن.

و به سمت مادرجون که نگاهش به من بود اشاره کرد. بلند شدم و کنار مادرجون رفتم.

- بله مادرجون؟

- عزیزم مامان باباتم امشب دعوت بودن، ببین چرا هنوز نیومدن.

گوشیم رو برداشتم و با مامان تماس گرفتم. مامان گفت نمیاد و وقتی من دلیلش رو پرسیدم گفت:

romangram.com | @romangram_com