#بچه_مثبت_پارت_284


- چی؟ کی؟

خندید و گفت:

- به زودی عزیزم. زمانش رو بهت نمی گم تا سوپرایزت کنم.

"خدایا حالا چی کار کنم؟"

- ملیسا جان؟

- بله مادرجون؟ الان میام.

به آرشام خیره شدم و گفتم:

- من باید برم.

- مواظب خودت باش. با این سر و شکل امشب چندتا خاطرخواه پیدا می کنی.

و غش غش خندید. برای یه لحظه رفتارش رو با متین مقایسه کردم، با متینی که با این که من زنش نبودم و به هم متعهد نبودیم دوست نداشت کسی نگاه چپ بهم بندازه و روی پوششم حساس بود و آرشامی که با این که الان رسما و شرعا شوهرم بود با خنده از جذابیت من برای مردهای توی مهمونی می گفت و ککش هم نمی گزید.





***





مهمونی مثل قبل بود و همین طور مهمونا. اون چیزی که الان تغییر کرده بود حضور من کنار خانواده بهادری و معرفی شدنم به عنوان نامزد آرشام بود. نگاه خیلیا با حسرت و نگاه بعضی دیگه با خوشحالی بهم بود. زن عموی آرشام که زن تپل مپل و خواستنی بود و قبلا دورادور باهاش آشنا بودم صاحب مجلس بود و رو به مهمونا گفت:

- به افتخار آرشام عزیزمون که این جا حضور نداره و نامزد زیباش ملیسای عزیز.

لیوان نوشیدنیش رو بالا برد و گفت:


romangram.com | @romangram_com