#بچه_مثبت_پارت_288


اخمام بی اختیار تو هم رفت و آتوسا دستپاچه گفت:

- وای ملی معذرت می خوام، ناراحت شدی؟

به زور لبخندی زدم و گفتم:

- نه عزیزم، دیگه یه جورایی عادت کردم نخندم. زندگیم پر از ...

با صدای پدرجون حرفم رو نیمه کاره رها کردم و به سمتش برگشتم.

- دختر شیطون، ببین چطور حال برادرزادم رو گرفتی.

به سمت آتوسا برگشتم و با لحن بچگونه ای گفتم:

- آتی بزن به چاک که لو رفتیم!

پدرجون بلند زد زیر خنده و گفت:

- آدم پیش تو باشه احساس جوونی می کنه، البته اگه مثل حالا شیطون و خندون باشی.

حرفی نزدم و تا آخر مهمونی از کنار مادرجون جم نخوردم، چون ممکن بود با فرشاد کنتاک پیدا کنم، چون نگاهش مدام روی من بود. دو سه تا پیشنهاد رقصی هم که بهم شد رو یه جورایی پیچوندم.





***





مادرجون بهم خبر داد که سه شنبه ی همون هفته تولد پدرجونه و می خواد یه جشن کوچولو واسش بگیره، اما واسه همین جشن کوچولو یه جورایی پدر منو درآورد. دعوت صد و سی نفر از فامیلا و دوستاشون، سفارش کیک و میوه و شام، خرید کادو و خرید لباس واسه خودمون و گرفتن نوبت آرایشگاه از کارایی بود که واسه این جشن کوچولو انجام دادیم. پدرجون رو به بهانه ی دیدن ویلایی تو لواسون با محربی راهی لواسون کردیم و خودمون آرایشگاه رفتیم. اصرار من برای داشتن آرایشی ساده افاقه نکرد و مادرجون لباس صورتی ملایم و دنباله داری رو دستم داد و گفت:

- امیدوارم بپسندی.


romangram.com | @romangram_com