#بچه_مثبت_پارت_281

بعد از چند دقیقه سکوت گفت:

- فراموشم کن ملیسا، مائده گفت از شنیدن خبر خواستگاریم به اون روز افتادی.

- متین ...

- می دونم سخته، حتی واسه من سخت تر از توئه، اما ازت می خوام فقط خوشبخت باشی بدون من. منم ... منم رویاهام رو عوض می کنم، رویاهام رو بدون تو ...

لرزش شونه هاش صدای گریه منو بلندتر کرد.

- متین منو ببخش.

انگار تو حال خودش نبود، چون بی توجه به من ادامه داد:

- من احمق به رویاهام اون قدر پر و بال دادم که حتی به اسم دخترمون هم رسید، دختری شبیه به تو، اسمشم مبینا، این طوری هم به متین می اومد و هم به ملیسا.

- متین؟!

- بدون تو یه مرده متحرک شدم.

- متین؟!

- دیگه ... دیگه نمی تونم.

- متین خواهش می کنم بس کن.

ساکت شد. انگار تازه به خودش اومد، چون سریع از ماشین پیاده شد و به اون تکیه داد و من بعد این که خوب اشک ریختم پیاده شدم و رو به اون فقط زمزمه کردم:

- خداحافظ.

با چشمای سرخش بهم نگاه کرد و زمزمه کرد:

- معذرت می خوام.

- مهم نیست.

- قول می دی فراموشم کنی؟

romangram.com | @romangram_com