#بچه_مثبت_پارت_282
سرم رو تکون دادم. سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت و من موندم و نگاه خیسم که تا انتهای خیابون بدرقش کرد. پیاده خودم رو به ماشین رسوندم.
***
بین لباسایی که داشتم مونده بودم کدوم رو انتخاب کنم. این اولین بار بعد از عقدم بود که قرار بود تو مهمونیای بزرگ فامیلای آرشام شرکت کنم. تو این مدت هر شب آرشام باهام حرف می زد و حرفامون در حد احوالپرسی بودو انگار اونم تصمیم گرفته بود بهم فرصت بده. توی تفکرم غرق بودم که در اتاقم زده شد.
- بفرمایید.
مادرجون وارد شد و در حالی که جعبه ی تو دستش رو به سمتم می گرفت گفت:
- تقدیم به دختر خوشگلم.
- ممنون. چی هست؟
اون با لبخند نگام کرد و بی توجه به سوالم گفت:
- غیر از خواهرام کسی از ماجرای عقدت خبر نداره و می خوایم امشب به همه بگیم که تو و آرشام همدیگه رو دوست دارین و یه جورایی نامزد محسوب می شین تا آرشام برگرده و ازدواج کنید.
سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم.
- امشب اکثر فامیلاتم دعوتن.
بی اختیار ذهنم به موقعی کشیده شد که در به در دنبال پول جور کردن واسه پاس کردن چک بابا می گشتیم و این افراد به ظاهر فامیل همگی همزمان به قول خودشون پول تو دست و بالشون نبود. آهی کشیدم و رو به مادرجون گفتم:
- اونا فامیل نیستن، مگس دور شیرینین!
سرش رو تکون داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com