#بچه_مثبت_پارت_280


جا خورد، این رو از حرکت سریع سرش که به سمتم چرخید فهمیدم. اخماش سریع تو هم رفت و گفت:

- خانم احمدی؟!

لعنت بهت، حتی اسمم صدا نمی زنی! منم اخم کردم. به یاد ملیسا بلا گفتنش آهی کشیدم و به سردی گفتم:

- من باید زودتر برم، با من چی کار داشتین؟

انگار اون کلافه بود، چون ماشین رو کنار زد و بدون این که نگاهم کنه سریع گفت:

- من هفته دیگه می رم و ...

وسط حرفش پریدم و بی حوصله گفتم:

- می دونم.

واقعا این همه راه منو کشونده بود تا چیزایی که داغونم می کنه رو برام تکرار کنه؟

- مامان اصرار داره قبل از رفتنم با ...

مکث کرد و به آرومی ادامه داد:

- با سحر ازدواج کنم.

سرم رو بین دستام گرفتم. اون می خواست با حرفاش منو نابود کنه، آره هدفش همینه. با حرص گفتم:

- چرا اینا رو به من می گی؟

انگار اونم عصبانی شد چون با صدای بلند گفت:

- من تازه تصمیم به ازدواج گرفتم و تو ناراحت شدی، پس من چی که وقتی از مسافرتی که فقط به خاطر تو و خونوادت رفتم برگشتم خبر ازدواجت رو شنیدم؟

آهی کشیدم و در حالی که اشکام رو پاک می کردم گفتم:

- واسه چی خواستی منو ببینی؟


romangram.com | @romangram_com