#بچه_مثبت_پارت_279
- آره خب، کدوم آدم عاقلی ساعت سه و نیم می ره کافی شاپ؟
- بهتره بریم دو تا خیابون بالاتر.
سوار ماشینش شد و منم به عادت گذشته نه چندان دور جلو نشستم. به خودم که اومدم ماشین راه افتاد. ضبط رو پلی کرد و تا اون جای منو با این آهنگ سوزوند.
"من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم / جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم
ابر و بارونو می دیدیم اما دنیامون قفس بود / چشم به دور دست ها نداشتیم همینم واسه ما بس بود
اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن/ تو رو پر دادن و جاتم یه دونه آینه گذاشتن
من خوش باور ساده فکر می کردم رو به رومی / گاهی اشتباه می کردم من کدومم تو کدومی
با تو زندگی می کردم قفس تنگ و سیاهو / عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو
اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش برد / قفس افتاد و شکست و آینه افتاد و ترک خورد
تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم / دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم
تو، تو آسمونا بودی با پرنده های آزاد / من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد
حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز / اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز"
خدایا این پسر تا منو دیوونه نکنه دست بردار نیست!
بعد از شنیدن آهنگ آروم نگاهش کردم. نگاهش به رو به رو بود و اون قدر چشماش سرد بود که وجودم یخ بست. برای عوض کردن فضا زمزمه کردم:
- مامانتون چطورن؟
- خوبه.
"مرسی واقعا، چقدر توضح می دی، خسته نشی یه وقت؟"
به صورتش خیره شدم و برای چند لحظه تموم اتفاقات رو فراموش کردم و شدم همون ملیسایی که تموم هم و غمش شده بود متینش. مثل گذشته های نه چندان دور صداش زدم.
- متین؟
romangram.com | @romangram_com