#بچه_مثبت_پارت_278
لبخندی زورکی زدم و گفتم:
- نه بابا، چه اتفاقی؟
بعدم نشستم جلوی تلوزیون و الکی بهش نگاه کردم در حالی که تموم فکرم پیش متین و قرار ملاقاتش چرخ می خرد.
***
ساعت سه بود که آمده شدم. دیگه طاقتم تموم شد از بس به ساعت روی گوشیم نگام کردم. پدرجون و مادرجون توی اتاقشون چرت بعد از ناهار رو می زدن که از خونه خارج شدم. سه و ده دقیقه رسیدم و با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد. حالا من با این ساعتی که جون می کند تا پنج دقیقه بگذره چی کار کنم؟ الکی تو پارک قدم می زدم که اونم رسید. با تعجب به ساعتم نگاه کردم، سه و بیست دقیقه! گفتم انقدر سریع زمان نمی گذره. منو دید و به سمتم اومد. بدون این که نگاهم کنه گفت:
- سلام. معذرت می خوام مزاحمتون شدم.
- سلام. اشکالی نداره. اتفاقی افتاده؟
- نه. خب من ...
مکث کرد.
- ببینید خانم احمدی، راستش مائده بهم گفت که علت این که حالتون بد شد چی بود.
"ای مائده دهن لق!" از خجالت سرخ شدم. متوجه حالم شد چون گفت:
- می خواید بریم یه نوشیدنی بخوریم؟
حرفی نزدم. حرکت کرد و منم مثل جوجه پشت سرش راه افتادم. ایستاد و نزدیک بود با دماغ برم تو کمرش که خودم رو کنترل کردم.
- کافی شاپش بسته س.
romangram.com | @romangram_com